تبليغاتX
تا بی نهایت
درباره دو دوست خوب !
Hamid Tamjidi
Writer Director and Producer


orn in Tehran in 1956. Granduated in film Brood Casting from the collage of Film and Television (Seda Va Sima University) in Iran. He started working in (Iran IRIB Television) as a film director. He made 50 documentaries, six T.V. series and 6 feature films. Among the documentaries which he directed are : The Tree, Lake Doragh (winner of best documentary prize at the 3rd Fajr Film Festival), Song of The Pond (winner of best documentary film at the 6th Fajr International Film Festival). T.V. series he wrote and directed are : The Map, Aghigh, Wages of Fear (partI). Playing With Death. Tell him that I Love Him, and finally the feature film that he wrote, directed and produced are: The Burnt Twigs, The Mirage, The Rose, Dear Wednesday, Playing with Death. The Endless Night, Night of the Heartless Lovers. E-MAIL: hamidtamjidi@yahoo.com

 

حمید تمجیدی

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط آتیسا |

                                

                    

                   
Cool Cry Embarassed Foot
Frown Innocent Kiss Laughing
Money Sealed Smile Surprised
{$lang_emotions_tongue-out} Undecided Wink Yell

   

                         

 

 





 

 
 
 
 
 
 
   
 
        
 
            
 
              
 
               
 
             
 
             
 
                
 
 

 
 
               
          
 
 
 
           

 
   




 

 

 












  






 

هه خيال كردی ازت سند دارم فلان فلان هه‏هه گيج شدم يعنی چی؟ می‏كشمت دوست دارم 

بلبلبلو روشن شد آی لاو يو شرمنده‏اممواظب باش

 
     

 




                             

                                                                       

      



 



 



                   

:yuhuu:banana:bomb:horse: devil:headacheI-)

 

                                                                                                                                                     


شکلکهای قشنگی ! هدیه نوروزی من به شماس ! کافیه روش کلیک کنید

و کپی پیست کنید .

موفق باشید

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط آتیسا |

قبل از اینکه بیام کانادا فکر میکردم امسال بهترین سالم میشه . فکر میکردم میام کانادا و

زندگی ام عوض میشه .

زندگیم عوض شد و خیلی چیزهایی رو که دوست داشتم و بهش رسیدم ولی از مهمترین چیزم دور

افتادم . دوستام !

دوستام تو ایران همه چیزم بودن و با اومدن به کانادا ( بر عکس اینکه میگن عادت میکنی ) من اصلا به

دوریشون عادت نکردم .

هر شب به یادشونم و برای اینکه ازشون دورم گریه میکنم .

اگه یک روز زنگ نزنن یا برام   PM  نذارن میگم نکنه براشون اتفاقی افتاده  یا بدتر از اون من و فراموش

کردن !!! هر چند که هر دفعه برام توضیح میدن که ما همیشه دوستیم و با یک روز زنگ نزدن که

دوستیمون قطع نمیشه ولی دست خودم نیست .

اگه تمام خوبیهای کانادا رو تو یک کفه ترازو بداریم و عشق من به دوستام و تو کفه بعدیش دوست

داشتن من به دوستام خیلی سنگین تر و قوی تر !

تا قبل از اینکه بیام همش دعا میکردم زودتر قبل از اینکه جنگ شه بریم . حالا دعا میکنم زودتر و قبل از

اینکه جنگ شه و مرزها بسته شه برگردیم .

دلم میخواهد پیش دوستام باشم . تو مرگ یا زندگی .

نوروزتون مبارک

نوروز مبارک .

سال نو مبارک

نوروز در خانه ما

دانلود آهنگ ستاره سحر از گروه آریان در کانادا !

مجریها باید برقصن ! شو از شبکه طپش با تشکر از کوروش وفادار دلشکسته !

صجبتهای خواننده ایرانی الاصل در فیلم ۳۰۰ ! حتما گوش کنید .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط آتیسا |

عید نزدیکه . تو خونه تکونیه قلبتون منو بیرون نندازین !

 

سلامتی . سرسبزی . سفیدبختی . سربلندی . سرور . سرافرازی و سعادت را که بهترین هفت سین سال است را برایتان آرزو دارم .

نوروز ۸۶ پیشاپیش مبارک .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط پتریکا |

این یکی از قشنگترین خاطراتمونه که با به یاد آوردنش چندتا حس مختل بهم دست میده اولش کلی میخندیم و بعد دلمون به حال اون گربه ی پرنده ی بیچاره که آتیسا به قتل رسوندش میسوزه آخرسرو دلمون به حال خودمون میسوزه که چه روزایی رو با چه کسایی گذروندیمو چی کشیدیم !

یادمه امتحاناتمون تازه تموم شده بود و ما هم طبق معمول نگران نمره ها بودیم و برای گرفتن نتیجه ی هر کدوم از درسامون باید یه سرس به دانشگاه میزدیم البته یه سری که چه عرض کنم راه دور بود و تمام روزمون از بین میرفت . تقریبا همه ی نمره هامون اومده بود و فقط منتظر 3-2 تا از درسامون بودیم یکی لز اون درسا آشنایی با قرآن بود منو آتیسا که رفتیم دانشگاه گفتن نمره ها اومده و باید برید از قسمت فرآن نمرتونو بپرسید ولی وقتی که من رفتم بپرسم ما رو پاس دادن به دایره امتحانات و گفتن آقای ... باید بهتون بگه . اینم بگم که منو آتیسا یه تیم 2 نفره ولی موفق بودیم برای همین من از آتیسا خواهش کردم که برای صرفه جویی در وقت آتیسا  بره از آقای ...( فکر کردین اسمشو نمیگم ) نمرمونو بپرسه  تا منم تو این فاصله بریم دنبال یه سری دیگه از کارامون یادم نیست چی کار داشتیم فکر کنم انتخاب واحد بودو من رفتم دنبال ثبت واحدامون وقتی برگشتم دیدم آتیسای بیچاره زد زیر گریه آخه این آقای ... خیلی نسبت به ما ارادت داشتن و با کمال معذرت از این که این اصطلاح رو به کار میبرم پاچه ی آتیسای نازنین منو گرفته بود من خیلی سر این قضیه ناراحت بودمو عذاب وجدان داشتم ای کاش من میرفتم یا حداقل با هم میرفتیم البته در هر صورت ایشون به شغل شریف پاچه گیریشون میپرداختن و اشک منو آتیسا رو در میاوردن ! خلاصه منو آتیسا داشتیم راجع یه این برخورد آقای ... حرف میزدیمو به نگرانیمون راجع به نمره ها ادامه میدادیم که یه دفعه یه زنبور بیچاره سرو کلش پیدا شد و اومد گرفت نشست جلوی پای آتیسا .( دیدید وقتی یکی میخواد یه گربه رو از جلوی پاش رد کنه آروم با پا بهش اشاره میکنه و یه کوچولو گربه رو هل میده تا گربهه بره؟ خوب البته این روش درباره ی بعضی از جانوران مثل گربه و سگ و... صدق میکنه نه درباره ی یه زنبور کوچولو و ضعیف !!!!!!!!!! )

خوب آتیسا هم به زنبوره گفت: تو هم پاشو از اینجا برو . و دقیقا مثل همون روشی که براتون راجع به گربه ها تعریف کردم یه لگد مقدس و یه اشاره ی کوچولو با پاش به زنبوره کرد !

حیوونکی زنبوره پخش زمین شد ! بعدشم آتیسا یه دفعه به خودش اومدو از من پرسید: ای وای این (زنبوره) چرا اینجوری شد ؟؟!!!!

بهش گفتم آخه این بیچاره زنبور بود نه گربه !! تو احتمالا اینو با گربه ی پرنده اشتباه گرفته بودی آتیسا جان !

این یکی از قشنگترین خاطراتمونه که با به یاد آوردنش چندتا حس مختل بهم دست میده اولش کلی میخندیم و بعد دلمون به حال اون گربه ی پرنده ی بیچاره که آتیسا به قتل رسوندش میسوزه آخرسرو دلمون به حال خودمون میسوزه که چه روزایی رو با چه کسایی گذروندیمو چی کشیدیم !

اون روزی روزی بود که برامون خاطره شد و کلی سر این گربه ی پرنده خندیدیم آتیسا که خیلی با مزه شده بود صورتش پر اشک و گریه بود و لباش خندون از دست گربه ی پرنده ! ولی خوب خیلیم ناراحت زنبوره شدیمو دلمون واسش سوخت . ای آتیسای قاتل !

*********************************************************************

پتریکا خانم حالا یک کاری کن پس فردا از سازمان حمایت از حیوانات بیان و ما رو بگیرن اون قاتل چیه نوشتی !!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط پتریکا و آتیسا |

 

با سلام خدمت دوستای گلم

منو آتیسا  روزهای قشنگ و پرخاطره ای رو با هم داشتیم خاطراتی که هر وقت یادشون می افتیم خندمون میگیره خاطراتی که با یاد آوردنشون حسرت میخوریمو ناراحت میشیم و خاطراتی سرشار از تجربه و البته بعضی هاشون هم ناراحت کننده . شنیدید میگن خیلی از اتفاقات برای آدم تجربه هستن ؟!!! درسته تجربه هستن تجربه هایی ارزشمند ولی به نظر من بهتره آدم برای شناخت و آگاهی و... هر چیزی رو تجربه نکنه اونم تجربه هایی که تا چند سال چوبشو بخوری تجربه ای که تو در بوجود اومدنش نقشی نداشتی یعنی تو اصلا نمیخواستی جریان طوری پیش بره که به اون تجربه ی فراموش نشدنی ختم بشه ولی خوب هرچی باشه درسته که تا مدتی منو آتیسا چوبشو خوردیم ولی خوب یه تجربه ی ارزشمند و البته دردناک بود و در سالهای بعد همون تجربه باعث شد که شناخت بهتری راجع به بعضی چیزا پیدا کنیم و دیگه با اینچنین تجربه هایی روبرو نشیم و یا حداقل کمتر باهاشون برخورد کنیم .

 

ولی خوب در هر صورت خاطره ماندگار است.

 

 ما میخوایم هر دفعه یکی از اون خاطرات قشنگو براتون بنویسیم خوشحال میشیم اگه نظراتتونو در این باره برامون بذارید .

با تشکر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط پتریکا |

دوستایی که  دوران دانشجویی رو  سپری کردن با روال کار و برخوردهای بعضی از مسئو لهای دانشگاهها آشنا هستن منظورم برخوردهای بد و غیر محترمانه ی بعضی از اونهاست . آنقدر رشته ی ما رشته ی خوب و شیرینی بود و اونقدر اساتید به دانشجوها لطف داشتن که همون ترم اول از 60 نقر ورودی 46 نفر اونها مشروط شدن وقتی که ما وارد ترم دوم شدیم دیدیم که خیلی از همکلاسیهامون اخراج شدن و یا در شرف اخراج شدن هستنو کارشون به سازمان کشیده !!!سال دوم تازه شروع شده بود که دیدیم تعداد بچه ها نصف شده (یعنی نصفی از اونها اخراج شده بودن) !!! خوب با اوضاع آدم همیشه نگران و همیشه استرس نمره رو داره البته اگه تعریف از خودمون نباشه باید بگم که منو آتیسا از دانشجوهای سخت کوش دانشکدمون محسوب میشدیم و به جرات میتونم بگم که هیچ کدوم ار بچه ها به اندازه ی ما دو تا سرشون تو درس نبود و به اندازه ی ما از استراحت تفریحشون نمیزدن ولی با این حال قرار گرفتن ما توی اون جو ما رو هم دچار استرس و فشارهای عصبی کرده بود و همیشه نگران امتحان و نتیجش بودیم آخه همونطور که میدونید معمولا حق به حق دار نمیرسه !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط پتریکا |

 

به نظر من نوروز جشنی است که نژاد پرستی توش نیست . جشن مذهبی نیست

که بخواهد گروه خاصی رو شاد کنه و متعلق به همه ایرانی هاس و  با رسیدن بهار

  و سرزندگی این جشن شروع میشه .

این جشن زیبا به زمان باستان برمیگرده زمانیکه برعکس تبلیغاتی که امروزه بر علیه

ایران باستان میشه ! ما تمدن بزرگی به اسم امپراطوری پارس داشتیم .

جشن باستانی نوروز در زمان حکومت پادشاهی هخامنشیان اشکانیان و ساسانیان

جشن گرفته میشده . برخی از آیین این مراسم به دین زرتشت بر میگرده از جمله

 آتش افروختن در چهارشنبه سوری و یا شمع روشن کردن بر سر سفره هفت سین .

خیلی از مورخین این جشن و نه تنها جشنی زرتشتی بلکه جشن آریایی

( اقوام گذشته ما ) میدانستند و شادمانی کردن و جشن گرفتن و به آن بزرگواران

 ربط میدادن .

بعد از زمان فتح بابل و نجات یهودیان از دست حاکم بابل که میخواست یهودیان رو

به دلیل یهودی بودن بکشه این جشن به فرمان کوروش بزرگ در سرتاسر ایران جشن گرفته

شد . حاکمان هخامنشی به این جشن خیلی اهمیت میدادن بخصوص خشایارشاه 

 و  بسیاری از حکمرایان کشورهای دیگه از جمله یونانم تو این جشنها شرکت میکردن

 و هدایایی به رسم یادبود تقدیم شاه ایران میکردن .

پایان جشنهای بهاری در روز سیزده به اتمام میرسید . در این روز

( بنابر خرافات بابل عدد سیزده نحس بود  )  مردم به دشتها  میرفتن و این روز بزرگ

 و جشن میگرفتن .

مردم ایران با گذاشتن برخی از سمبلهایی افتخار و غرور ایران و جشن میگیرن .

 از جمله میتوان به :

سنجد : نمادی از تولد برکت و بالندگی دانست .

سبزه : ( رنگ پرچم کشورمون ) و نشان برکت .

سماق : پاکیزگی .

سرکه : پاکیزگی .

گذاشتن کتاب مقدس ( هر دین ) : دوست داشتن خدا و معتقد بودن به او .

تخم مرغ : نژاد پاک ایرانی .

ماهی قرمز : نشانه ای از آناهیتا فرشته آب و باروری که وجود آن باعث باروری و برکت است .

سکه : برکت و سرشاری کیسه .

اسپند : در زمانهای قدیم برای نیایش به کار میرفته .

سیب سرخ : عشق و محبت .

گل : زیبایی و شادابی .

نوروز مبارک

 

امسال سال منه . ۲۴ سال پیش من متاسفانه یا خوشبختانه به دنیا اومدم .

خودم از اینکه به دنیا اومدم راضیم . شاید برای اینکه که دوستهای خوبی دارم

 و معنی دوستی و دوست داشتن و میدونم .

چند تا سوالم ازتون دارم که بعدا میپرسم . نمیخواهم الان خیلی وقتتون و بگیرم .

سال خوبی رو براتون آرزومندم . امیدوارم به همه آرزوهاتون برسین .

شاد و موفق باشین .

خدافظ تا سال بعد

خدافظ تا سال بعد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط آتیسا |

نزدیک جشن پاتریک مقدسیم .

این جشن برای ایرلندیها خیلی اهمیت داره .

پاتریک مقدس مرد ایرلندی بود که بوسیله شبدر ۴ برگ

سعی میکرد درباره دین مسیح توضیح بده .ایرلندیها معتقدن که

پاتریک مقدس از مارها خواست برن و اونها هم رفتن

( چه مارهای حرف گوش کنی یاد بگیرین)

تو این جشن فقط از چیزهای سبز استفاده میکنن .

مشروبات سبز رنگ لباسهای سبز رنگ و غذاهای سبز رنگ و ...و

حتی بعضی ها موهاشون و سبز میکنن !

یک سری خرافاتم دارن به عنوان مثال اگه لپرکانی ( پری کوچکی که لباس سبز

 میپوشه و ریش بلندی داره و پیپ میکشه ) شما رو ببوسه شما کوزه پر از طلا

 رو پیدا میکنید . ( یا یک چیزی تو این مایه ها راستش من هر چی

 رو میگم کمی با شک میگم چون هنوز انگلیسیم خوب نشده و من مطمئن نیستم !!! )

پیدا کردن شبدر چهاربرگم شانس میاره ( این خرافات و ما هم داریم ولی من تا

 حالا نتونستم پیدا کنممن همیشه آدم بد شانسیم)

با این که کلاس زبان ما همشون مهاجرن ولی ما هم این روز و جشن گرفتیم .

ما بیچاره ها هم مجبور شدیم  امروز لباس سبز بپوشیم . من یک کلاه سبز با

شبدرهای سبز سرم گذاشتم و رفتم که کلی باعث خجالت پدر و

مادرم شدم . میگفتن تروخدا تو خیابون ورش دار ولی من به ۲ دلیل این کار و نکردم :

۱- هوا سرد بود .

۲- از کلاهم خوشم اومده بود بامزه بود .

 یکی از بچه هامون که اونم مثل من ایرونی ( من اسمش و نمیگم شرمندم

باید بهتون بگم من تو این وبلاگم اسم واقعی هیچ کی رو نمیگم حتی خودم ! )

آش رشته آش درست کرد و آورد .

 کلی هم مورد استقبال قرار گرفت و همه خوششون اومد .

 البته اولش با شک میخوردن ولی بعد هی میرفتن

 و میکشیدن . از کلاسهای دیگه هم دعوت کردیم بیان و اونها هم

 تو جشن ما شرکت کنن .

اگه بشه میخوام منم هفته آینده سفره هفت سین بچینم و رسم

 قشنگ گذشتگانمون و حفظ کنم . اونم حالا که زحمت کشیدن و دارن برامون

 تبلیغات زیبا و جذاب میکنن .

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط آتیسا |

این روزها بحث فیلمی به نام ۳۰۰ که درباره ایرانیان خونخوار و حیوان صفت

 و یونانیهای مهربان و متمدن بسیار داغ است .

خیلی از ایرانیها بمب گوگلی درست کردن و به این فیلم اعتراض کردن که

به نظر من فایده ای نداره .

وقتی ما پرچم کشوری و آتش میزنیم چرا نباید انتظار داشته باشیم

ما رو جاهل ندونن !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط آتیسا |

Relationship 2006

از ديار آفتابگردان و اما عشق ؛ تا بی نهايت

Persian Boy In Baku